منیر فکر می کرد سه ساعتی از رفتن مراد گذشته اما عقربه های ساعت فقط نیم ساعت به تنبلی رفته بودند جلو!اخمی به ساعت بی ریخت روی دیوار کرد و گفت: ای بمیری نکبت!که چشمش به گوشه ی دیوار و تارهای عنکبوت افتاد. بلند شد و رفت جاروی دسته بلند حیاط را آورد و تا
تندی باران شمال باعث شده بود روی آب نهر پریشان بشود. نیلوفرهای آبی به جنب و جوش در آمده بودند و درخت پیر، سعی می کرد شاخه هایش را رو به بالا ببرد تا شاید باز آسمان را ببیند. اما نمی شد...با خودش فکر کرد: اشکالی ندارد! همین که باران را روی شانه های بز
دو روز بود که منیر به دنبال نور می دوید و نور مدام قایم می شد. احساس می کرد تمام درونش فریاد می زند و او صدایش را نمی شنود فکر اینکه دیگر منیر را دوست نداشت خورد کننده بود... نور داشت از خانه اش کوچ می کرد و او نمی خواست اینهمه تاریکی