خرید بک لینک
منیر فکر می کرد سه ساعتی از رفتن مراد گذشته اما عقربه های ساعت فقط نیم ساعت به تنبلی رفته بودند جلو!اخمی به ساعت بی ریخت روی دیوار کرد و گفت: ای بمیری نکبت!که چشمش به گوشه ی دیوار و تارهای عنکبوت افتاد. بلند شد و رفت جاروی دسته بلند حیاط را آورد و تا

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: جمعه 29 ارديبهشت 1396 ساعت: 22:05

تندی باران شمال باعث شده بود روی آب نهر پریشان بشود. نیلوفرهای آبی به جنب و جوش در آمده بودند و درخت پیر، سعی می کرد شاخه هایش را رو به بالا ببرد تا شاید باز آسمان را ببیند. اما نمی شد...با خودش فکر کرد: اشکالی ندارد! همین که باران را روی شانه های بز

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: دوشنبه 25 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:21

دو روز بود که منیر به دنبال نور می دوید و نور مدام قایم می شد. احساس می کرد تمام درونش فریاد می زند و او صدایش را نمی شنود فکر اینکه دیگر منیر را دوست نداشت خورد کننده بود...  نور داشت از خانه اش کوچ می کرد و او نمی خواست اینهمه تاریکی

برچسب: نویسنده: نوید یوسفی تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 22:41

صفحه بندی